سلام من می خواهم درباره ی دفاع مقدس حرف هایی بزنم.من یعنی یک دختر۸ساله چه چیزی می توانم بگویم؟من۱۵سال بعدازجنگ به دنیا آمده ام .من داستان های زیادی در مورد جنگ شنیده ام .پدرم در مورد جنگ چیز های زیادی برایم تعریف کرده اند . اما باز هم چیز زیادی از ایثار واز جان گذشتگی نمیدانم.تنها چیزی که از دوران جنگ با چشم خودم دیده ام جانبازانی هستند که از ان زمان به یادگار مانده اند.من دوستی دارم که تابستان امسال پدرش به دست گروه پژاک به شهادت رسید. دوست من دوازده ساله است وبرادر کوچکش چهارساله است.هر چه فکر می کنم نمی توانم خودم را حتی یک لحظه جای او بگذارم.اگریک روز پدرم را دیر ببینم یا اصلا نبینم روحیه خوبی ندارم.واقعا دلم برای کودکان یتیم وفرزندان شهدا می سوزد.
یک مطلب قشنگ در مجله ی پوپک دیدم که از سید سعید هاشمی است ودر مورد جنگ حرف های قشنگی زده است .می خواستم سر صف در مدرسه بخوانم ولی مربی گفت وقت نداریم .برای همین اینجا می نویسم:
جنگ که شروع شد
خیلی از اتفاق های بد شروع شد
جوان های خوب وبا ایمان ما شهید شدند
جوان هایی که اگر می ماندند در ساختن باشکوه کشور
دست در دست دیگر فرزندان ایران اسلامی
خدمت می کردند.
چند تا از شهر های آباد وزیبای ما خراب شدند
شهر هایی که سال های زیادی طول کشیده بود تاساخته شوند.
بچه های زیادی یتیم شدند.
بچه هایی که دوست داشتند بابا شب با دست پر به خانه برگردد.
آن ها را بغل بگیرد ببوسد وبه هوا بیندازد.
چاه های نفت زیادی آتش گرفتند.
چاه هایی که اگر نمی سوختند با ژول هایشان می شد کلی مدرسه بیمارستان ودانشگاه ساخت.
پول های زیادی خرج شد تا اسلحه خریده شود
پول هایی که می شد با آنها برای بچه ها پارک سینما وکتاب خانه ساخت.
جنگ که شروع شد خیلی چیز ها رفت.
پول ما رفت .
نفت ما رفت .
برق ما رفت. آرامش ما رفت.
پدر دوست من رفت.
اما...
یک وجب از خاک ما نرفت.حتی یک وجب از خاک خوب ما نرفت.
چه جنگ بدی ! چه خاک خوبی!
برچسب: جنگ وشهادت,
نویسنده: نگار مقدم